Read İtiraflarım by Leo Tolstoy Online

tiraflarm

Despite having written War and Peace and Anna Karenina, Leo Tolstoy, at the age of 51, looked back on his life and considered it a meaningless, regrettable failure. A Confession provides insight into the great Russian writer's movement from the pursuit of aesthetic ideals toward matters of religious and philosophical consequence.Authentic and genuinely moving, this memoirDespite having written War and Peace and Anna Karenina, Leo Tolstoy, at the age of 51, looked back on his life and considered it a meaningless, regrettable failure. A Confession provides insight into the great Russian writer's movement from the pursuit of aesthetic ideals toward matters of religious and philosophical consequence.Authentic and genuinely moving, this memoir of midlife spiritual crisis was first distributed in 1872 and marked a turning point in the author's career as a writer: in subsequent years, Tolstoy would write almost exclusively about religious life, especially devotion among the peasantry.Generations of readers have been inspired by this heartfelt reexamination of Christian orthodoxy and subsequent spiritual awakening. Ranked among the best books on the subject, this timeless work is for anyone who has ever worried about the fleeting nature of life and speculated about the value of existence....

Title : İtiraflarım
Author :
Rating :
ISBN : 9786051003245
Format Type : Paperback
Number of Pages : 87 Pages
Status : Available For Download
Last checked : 21 Minutes ago!

İtiraflarım Reviews

  • brian
    2018-11-17 04:40

    in his 50's, a severely panicked and depressed tolstoy wished for the strength to kill himself, but couldn't do it. instead he wrote this book detailing his discovery that life is 'evil and meaningless'. the first half is simply astonishing: i can't recall reading a more honest description of a life lived under the shadow of the inevitability of death; much less from a man who was, at the time, one of the world's most famous people. tolstoy's Confession is staggering in its simplicity, which is partially the point: talk to the scientists, the philosophers, the holy men, and the artists... none can give the answers that a slow eight year old couldn't give regarding the answers to the most basic questions: "why are we here?" "what is the meaning of life?" -- in the second section, the bearded coot describes his movement towards religion and, oops!, discovery that the church was horribly hypocritical...i may disagree with the conclusions tolstoy arrived at, but that's irrelevant... truth be told, in this lifetime (and this certainly plagued ol' leo) we'll never know if christopher hitchens or jerry falwell holds the secrets of the universe. sigh... a sad state of affairs. as one seriously afflicted with existential panic myself, it eases the pain, if only a little bit, to read this and know that, at the very least, we're all linked by fear and uncertainty and questions...read this. tolstoy's stunning honesty, his acute powers of observation, and obvious skills as a novelist makes this book a classic of sorts...

  • Saleh MoonWalker
    2018-11-05 01:33

    مرثیه ای بر یک رویااثر واقعا خوبی بود و میتوانست به راحتی 5 ستاره را از آن خود بکند، اما انتهای آن واقعا ناامید کننده بود.شروع خوبی داشت. همگام با شوپنهاور به بررسی جزئی و عمیق مساله "هدف در زندگی" پرداخت و "پوچی زندگی" را نتیجه گرفت. سپس تمام راهکارهای شناخته شده برای درمان این پوچی را مورد بررسی قرار داد و بیان کرد که چرا هیچ کدام از این راهکارها، برای او مناسب نیست. متاسفانه پیشروی متن از این بخش به بعد، با وارد کردن خدا و دین، دچار افت شدیدی شد. تمام دلایلی که در ابتدای بحث برای مقابله با خدا و دین به کار گرفته بود را به راحتی نادیده گرفت و با انجام خودکشیِ فلسفی، تا جایی که به او کمک می کرد که بدون اضطراب مرگ به زندگی اش ادامه دهد، تصمیم به نادیده گرفتن اکثر ایرادات مذهب گرفت. خوشبختانه تصمیمات منطقی در نهایت به سراغ او بازگشت، ولی همچنان نتوانست کاملا خود را از اضطراب مرگ رها کند و درنتیجه، باقی مانده اعتقاد خود را به سیستم های غیرقابل توصیف، حفظ کرد.با وجود تنها مشکلی که ذکر کردم، همچنان از قدرت این اثر، نمی توان چشم پوشید. بررسی های انجام شده در آن، دقیق، جزئی و کاملا همگام با شرایط زندگی روزمره می باشد. سرعت پیشروی متن کاملا مناسب و از انسجام بالایی برخوردار است. ترتیب انجام بررسی عملیات نیز، کاملا دقیق رعایت شده است. در نهایت، اثری بود که با وجود حجم کم، از قدرت و دقت بالایی برخوردار بود و کاملا ارزش خواندن را داشت. ترجمه این اثر نیز، بدون ایراد و دقیق بود.

  • Ahmad Sharabiani
    2018-10-25 02:53

    Исповедь = Meine Beichte = A confession and other religious writings, Leo Tolstoy Describing Tolstoy's crisis of depression and estrangement from the world, A Confession (1879) is an autobiographical work of exceptional emotional honesty. By the time he was fifty, Tolstoy had already written the novels that would assure him of literary immortality; he had a wife, a large estate and numerous children; he was "a happy man" and in good health - yet life had lost its meaning. In this poignant confessional fragment, he records a period of his life when he began to turn away from fiction and aesthetics, and to search instead for "a practical religion not promising future bliss, but giving bliss on earth".تاریخ نخستین خوانش: هشتم آگوست سال 2013 میلادیعنوان: اعتراف؛ نویسنده: لئو تولستوی؛ مقدمه: سعید نفیسی؛ مترجم: هوشنگ فتح اعظم؛ تهران، دانشگاه تهران، 1328؛ در 230 ص؛ چاپ دوم: اداره مطبوعاتی پروین، موضوع: داستانهای نویسندگان روسی - قرن 19 معنوان: اعترافات من؛ لئو تولستوی؛ مترجم: سعید فیروزآبادی؛ تهران، جامی، 1386؛ در 167 ص؛ شابک: 9789647468947؛ عنوان: اعتراف؛ نویسنده: لئو تولستوی؛ برگردان: نسرین مجیدی؛ تهران، روزگارنو، 1392؛ در 104 ص؛ شابک: 9786006867458؛ کتاب غیرداستانی «اعتراف من»، اثر تولستوی، در حوزه فلسفه و تفکر فلسفی است. این کتاب با ترجمه سعید فیروزآبادی نخستین بار در سال 1386 هجری خورشیدی منتشر شد، و به گفته مترجم: (در «جام جم آنلاین» روز پنجشنبه 17 مرداد 1392 هجری خورشیدی در صفحه فرهنگ و سینما) کتاب از سوی «ارشاد» خریداری شد، ولی در بازار توزیع نشد. ترجمه ایسان اخیرا با ویراستی دیگر، از سوی نشر جامی چاپ و عرضه شده است. ا. شربیانی

  • peiman-mir5 rezakhani
    2018-11-17 03:56

    ‎دوستانِ گرانقدر، نظر دادن و نقدِ این اثر که بسیاری از منتقدان آن را ارزنده ترین اثر <تولستوی> میدانند، میتواند سلیقه ای باشد... به نظرم خواننده را دچار یک خستگی عجیب و سردرگمی و همچنین افسردگی عجیبی میکند، که البته میتوانیم در دلِ این نوشته ها پی به اندیشهٔ اصلیِ <تولستوی> ببریم... سؤال اصلی که برای <تولستوی> پیش می آید، این است که آیا زندگی او با شادی هایی که دارد، هیچ نکتهٔ خاص و هدفِ مشخصی را دنبال میکند؟ اصلاً او زنده است که چه کند؟ و در آخر چه شود و چه سرانجامی در انتظارِ اوست؟... او تلاش میکند که حداقل به خودش ثابت کند که هیچکاری در این دنیا ارزشِ انجام دادن ندارد و بهتر است از دلبستگی هایش جدا شود‎ عزیزانم، <تولستوی> برایِ نشان دادنِ افکارش و رسیدن به سؤال و پاسخ اصلی در این کتاب، داستانی را بیان میکند که بنظرم اگر این داستان را برایتان بنویسم، به هدفِ اصلی او از نوشتنِ این کتاب پی خواهید برد----------------------------------------------‎گردشگر و مسافری كه در بیابان گرفتار جانور خشمگينی شده است. گردشگر برایِ جان بدر بردن از چنگال جانور، به درون چاه خشكی پريد، ولی در ته چاه، اژدهايی ديده ميشد كه برایِ بلعيدن وی دهانش را باز نموده بود. مردِ بدبخت، دلِ بيرون آمدن از چاه را نداشت، چون جانورِ خشمگين او را پاره پاره میکرد، دل رفتن به ته چاه را نیز نداشت، چون اژدها او را ميبلعيد... به سختی به شاخه ای نازک از بوته ای وحشی كه در درز ديوار چاه روييده بود، چنگ زده و خود را نگه داشته بود. دستهایش خسته ميشد، و حس ميكرد به زودی در چنگال خطری كه در هر سو كمين کرده است رها ميشود، ولی هنوز به بوته چسبيده بود و دو موش ميديد، يكی سياه و يكی سفید، گرداگردِ ساقهٔ اصلیِ بوته ای كه وی به آن آويزان بود را با اندازه ای برابر، كنده و همهٔ كناره هایِ آن را ميجوند. ديگر، هر آن ممکن بود بوته شكسته شود، و او به دهان اژدها فرو ميافتاد. گردشگر ميبيند و ميداند، بی چون و چرا كشته خواهد شد، ولی در همان زمان كه هنوز به بوته چسبيده است، ميبيند چند چكه عسل از برگهایِ آن آويزان است، و بنابراين ميكوشد با زبان خودش آنها را بخورد و برگها را ميليسد..... درست همان گونه كه من به شاخهٔ زندگی چسبيده ام، ميدانم كه بدونِ چون و چرا،‎ اژدهایِ مرگ، آمده برایِ پاره پاره نمودن من، چشم به راه است، و من در نمی يابم چرا من به چنين رنجی افتاده ام!! و ميكوشم عسل را ليس بزنم، كه پيش از اين به من خوشی ميداده، ولی اكنون برايم خوشايند نيست . . . . عسل بيش از اين برایِ من شيرين نيست. من بدون چون و چرا تنها اژدها و موش را ميبينم و توان چشم برداشتن از آنها را ندارم.... اين افسانه نيست، بلكه حقیقتی است، دريافتنی، بدون چون و چرا و راستين ***************************‎عزیزان، <تولستوی> در مورد این پرسشهایی که در ذهنش ایجاد شده است، میگوید: به نظر ميرسيد پرسش هایی نابخردانه، ساده و كودكانه باشد. امّا زمانی كه با آن برخورد نمودم و كوشيدم گرهٔ آن را باز كنم، در نخستين گام دريافتم كه كودكانه و نابخردانه نيستند، بلكه از پرسشهایِ بسيار ارزنده و ژرف در زندگی هستند، و دوم، هرچه بكوشم چندان كاری نكرده ام، من توان پاسخ گويی به آنها را ندارم. پيش از پرداختن به زمين هايم در سامارا - آموزش پسرم- يا نوشتن یک كتاب، ميبايد ميدانستم چرا آن كار را بايد انجام دهم، پس تا زمانی كه نميدانستم چرا، نميتوانستم كاری بكنم. نميتوانستم زنده باشم***************************‎درکل دوستانِ گرامی، شاید این نتیجه را از سخنان <تولستوی> میتوان گرفت که: دربارهٔ معنا داشتن زندگی نباید با دقت و سختی فراوان اندیشید، چراکه در آنصورت به پاسخی منفی و ناامیدانه میرسید و آنوقت است که ممکن است از روی ناچاری همچون <تولستوی> وجودِ مذهب و خدا و یا هر موجودِ نامرئی دیگر را در زندگیتان لازم بدانید... عزیزان و نورِ چشمانم، در اطراف و پيرامون شما عسل وجود دارد... برایِ ليسيدن آن تنها لازم است به آن برسيد. شما برایِ معنایِ درونی داشتنِ زندگی، به خدا و هیچ موجودِ ماوراطبیعی، نياز نداريد و نخواهید داشت----------------------------------------------‎امیدوارم این ریویو برایِ شما خردگرایان، مفید بوده باشه‎<پیروز باشید و ایرانی>

  • Ahmed Ibrahim
    2018-11-03 00:43

    وهم مؤكد أفضل من حقيقة غير مؤكده. يمكننا أن نضعها كعنوانٍ لهذا الكتاب.يتحدث تولستوي في هذا الكتاب عن رحلة بحثة عن معنى الحياة، فيسرد لنا فترة الشك واليأس في حياته وكيف أنه اهتدى لمعنى الكون والحياة المتمثل في الإله. بثقة المؤمنين اللزجة يعبر عن كيفية اهتداءه للإيمان والخروج من الضياع الذي كان فيه وأن العلم والفلسفة لم ينفعانه في شيء، بل الدين فعل. أختلف بشكل كبير مع تولستوي ولكن في هذا الكتاب رحلة فكرية أصيلة تكتمل أركانها بكتاباته التي أتت بعد هذا، لن أخوض كثيرًا في الكتاب إلى إنهاء مقالي عن تولستوي.

  • Hammad Ali
    2018-10-23 03:35

    Love Tolstoy but judging by this book Tolstoy would have made a horrible dinner companion (or be really really bad at small talk)."The fish is really good" Tolstoy: "It is no good deceiving oneself. It is all vanity." "So how was your day"Tolstoy: "Why does everything exist that exists, and why do I exist? Because it exists" "The weather is pretty nice today"Tolstoy: "Surely that question has been asked since man began" Overall good book, it has provided me with enough "DEEP" one liners that I can use to sound smart for the next few years and be that guy who ruins all conversations in a social gathering.Seriously though..I felt he ended up repeating a lot of things and then there were other things that I couldn't really comprehend(probably due to my slow brain). Also he mentions an Eastern fable in the book which is in reality attributed to Ghazali (R). I found it interesting because he uses the fable to highlight how meaningless life essentially is while Ghazali used it to highlight how our efforts and our quest to fulfill all of our desires in this world are ultimately meaningless because it is the next life that matters.Overall I felt it was the general story of a seeker. And followed the format of what other seekers go through while searching for the truth.That is 1. Questioning your inner beliefs and the meaning of your existence.2. Abandoning religion and searching for some meaning in life.3. Being fed up with everything around you, especially the lives of the people around you and how their minds can be possibly so busy with so many meaningless things.4. Contemplating suicide (In an extreme case as such in Tolstoy's case)5. Searching for meaning, any sort of meaning that can end this misery of yours and free your soul.6. And... lastly if you're lucky and fortunate enough to end up with religion and more specifically to end up with God and the true definition of a moral life.(Though everyone's journey is different, one example that comes to my mind is of Muhammad Asad. He mentions his journey in Road to Mecca. Definitely not as miserable as this but there were some similarities) Tolstoy's journey heading towards suicide ends with this realization which ultimately saves him "I live, really live, only when I feel Him and seek Him. "What more do you seek?" exclaimed a voice within me. "This is He. He is that without which one cannot live. To know God and to live is one and the same thing. God is life""Live seeking God, and then you will not live without God." And more than ever before, all within me and around me lit up, and the light did not again abandon me. And I was saved from suicide."

  • Hesam
    2018-11-14 02:44

    آنکه عمری در پی او می دویدم کو به کوناگهان اش یافتــــم با دل نشسته رو به روچند سالی هست که به شدت به مساله معنای زندگی، چرایی و چگونگیِ زندگی، مرگ، جاودانگی و ... می اندیشم. نه لزوما با مطالعه و تخصصی و تحلیلی که گاه در سکوت هم که نشسته ام –به تعبیر امیرخانی- نیمکره های سنت و مدرنیته ی مغزم خودکار مناظره ای ترتیب می دهند و شروع به بحث و جدل می کنند و من تنها ناظرم...مساله اما اینجاست که بین همه کسانی که به نوعی با ایشان معاشرت دارم –مجازی و حقیقی-، تعداد کسانی که حرف ام را درک می کنند و با من همدل و همزبان اند، از تعداد انگشتان یک دست هم بعضا کم ترند... نه اینکه لزوما من حرف خارق العاده ای میزنم، نه اینکه لزوما و احتمالا من چیزی میفهمم که دیگران نمی فهمند ، اما من چیزهایی رو درک میکنم – در باب پاسخ این پرسش که برای چه زندگی می کنم؟ چگونه باید زندگی کنم؟ آدمی که به هیچ بند است و مرگ سایه به سایه ی او می آید وهر آن ممکن است که دیگر نباشد چطور آرامش می یابد؟ اصلا در یک کلام و به زبان خودمانی برای چه و خب بعدش چی؟- که دیگران شاید همدلی ای با آن ندارند و اگر هم دارند به شکلی خود رو به تجاهل می زنند و از زندگی سرمست اند که برای من شگفت انگیز است...اصولا سوال اینجاست : چرا زندگی من با اندیشیدن به مساله معنای زندگی ومرگ متوقف شده،چرا مثل دیگران نمی توانم زندگی کنم، کار کنم، خانواده تشکیل دهم، بچه دار شوم، بگویم، بخندم و ... و همه این ها البته فارغ از وحشتِ نبودِ معنایی در زندگی ، فارغ از وحشت مرگی که دم به دم نزدیک تر می شود و این در حالی ست که میلیاردها انسان روی این کره ی خاکی از همین روند معمولی زندگی سرمست اند. آیا آنها به مرگ نمی اندیشند، آیا معنای زندگی برای آنها ارزش و جایگاهی ندارد؟ آیا آنها آن کوزه را آن گونه که من و خیام می بینیم نمی بینند، که:این کوزه چو من عاشق زاری بودست ............. در بند سر زلف نــــــــــــگاری بودستاین دسته که بر گـــــــردن او می بینی ............. دستی است که بر گردن یاری بوده ست اصلا معنای زندگی از نگاه آنها چگونه است؟آیا وقتی معنایی برای کشف در زندگی وجود ندارد، باید دست به جعل آن زد؟ در کتاب اعتراف، تولستوی داستانی را نقل می کند از یک افسانه ی شرقی که چنین است:مسافری در دشت به درنده ی خشمگینی برمی خورد. برای فرار از این درنده به درون چاه بی آبی می پرد.ولی در ته چاه اژدهایی می بیند که دهانش را برای بلعیدن او گشوده است.مسافر نگون بخت از ترس آنکه طعمه ی درنده ی خشمگین شود جرات بیرون آمدن از چاه را ندارد و از ترس آنکه طعمه ی اژدها شود جرات ندارد به انتهای چاه بپرد.پس به شاخه های گیاهی وحشی که در شکاف چاه روییده دست می اندازد و به آن آویزان می شود. دست هایش رفته رفته ضعیف می شود و احساس می کند به زودی تسلیم مرگی خواهد شد که از دو سو در انتظار اوست.ولی همچنان خودش را نگه می دارد و در همان حال که خودش را نگه داشته به دوروبرش نگاهی می اندازد و می بیند دو موش،یکی سیاه و یکی سفید، با سرعت یکسان دور ساقه ی بوته ای که او به آن آویزان است میگردند و آن را می جوند.بوته خیلی زود خود به خود کنده می شود و او به درون دهان اژدها سقوط می کند.مسافر اینها را می بیند و می داند که به طور حتم از بین خواهد رفت ولی در همان حال که آویزان است دوروبرش را میگردد و روی برگ های بوته قطرات عسل می بیند، زبانش را به آنها می رساند و آنها را می لیسد این داستان همیشه و همه ی انسان هاست، شب و روز –دو موش- ساقه ی عمرمان را می خورند، اژدهای تاریکی و مرگ هر دم در انتظار سقوط ماست و ما تنها به چند قطره عسل روی بوته دلخوشیم...بیت ابتدای نوشته از آن روست که احساس میکنم ، همدلی نه از معاشران زنده که از میان مردگان و در لابلای کتابی به نام اعتراف یافته ام...کسی که همان حرف هایی که سالها دانسته و ندانسته در ذهن و ضمیرم بوده است را از اعماق به سطح آورده و صورت بندی کرده است...با صداقت ، بدون خودسانسوری،بدون ملاحظات بی هوده!من هم با تولستوی هم دردم آنجا که میگوید:حرف همان آدم هایی را می زنم که سوار بر قایقی در تلاطم باد و امواج گرفتار شده اند و به جای پاسخ دادن به یگانه پرسش اصلی یعنی "به کجا چنگ بزنم؟" ، می گویند " داریم به کجا کشیده می شویم؟!"یا آنجا که می گوید:به همین گونه روزگار می گذراندم ، ولی 5 سالی بود که رفته رفته چیز عجیبی برایم اتفاق می افتاد: نخست دقایقی سردرگم می شدم ، زندگی ام متوقف می شد انگاه نمی دانستم چگونه باید زندگی کنم و چه باید بکنم، خودم را گم می کردم و درمانده می شدم. ولی این حالت می گذشت و من زندگی را به شیوه ی پیشین ادامه می دادم. سپس این دقایق سردرگمی پیوسته بیشتر و بیشتر اتفاق می افتاد و درست به همان شکل . این توقف های زندگی همواره به شکل پرسش های یکسانی بروز می یافت: برای چه؟ خوب، بعد چه؟ابتدا به نظرم می رسید این پرسش ها بی مورد و بی جاست.به نظرم می رسید اینها همه واضح و روشن است و اگر زمانی هم بخواهم به پاسخ آنها بپردازم این کار زحمتی در بر نخواهد داشت... ولی پرسش ها پیوسته بیشتر و بیشتر تکرار می شدند ، نیاز به پاسخ با سماجت بیشتر و بیشتری خودنمایی میکرد و این پرسشهای بدون پاسخ چون نقطه هایی که روی یک محل ثابت فرو بیفتند، به لکه ای سیاه تبدیل می شدند. همان اتفاقی برایم افتاد که برای هر فرد مبتلا به بیماری کشنده درونی رخ می دهد.ابتدا نشانه های کوچکی از ناخوشی پدیدار می شود که بیمار به آنها توجهی نمی کند.سپس این نشانه ها بیشتر و بیشتر تکرار می شوند و به صورت درد و رنجی بی وقفه در می آیند . رنج افزایش می یابد و پیش از آنکه بیمار به خود آید ،در می یابد که آنچه آن را ناخوشی می پنداشت همان چیزی است که برایش در دنیا از همه چیز مهمتر است، یعنی مرگمن هم مثل تولستوی ، به این نتیجه رسیده ام که علم به تنهایی راهگشای مساله معما و معنای زندگی نیست و به تعبیر تولستوی هر چه بیشتر از این هدف –تبیین معنای زندگی- دور می شوند و انتزاعی تر –همچون علوم تجربی- روشن تر ، اما وقتی به مساله نزدیک تر میشوند مبهم تراند و ناتوان تر در ارائه پاسخی.به نظر من هم ، همه چیز عقل نیست ، برای من چیزهایی وجود دارد که عقلانی نیستند اما برایم به اندازه گزارهای استنتاجی عقل حجت اند، البته غیرعقلانی نه به معنای منفی که صرفا به معنای آنکه در حوزه مباحث عقلی و با ابزارات آن قابل صورت بندی نیستند...برخی گزاره های دینی از این دسته اند، آنها که اتفاقا بیشتر از گزاره های علمی، -به تعبیر تولستوی- زندگی آفرینند.علی ای حال به عادت این چند سال بازهم میخواهم به این مساله بپردازم اما این بار کمی جدی تر. از برکات سال پیش ، آشنایی با جناب امام محمد غزالی بود. حکایت سرگشتگی اش آن هم در اوج شهرت و مرتبت علمی برام بشدت جذاب بود ، این که او هم در اوج جامعیت و بزرگی مرتبه علمی در 38 سالگی و بعد از یک عمر به قول خودش غوّاصی در دریای علوم دین، به همین پرسش رسید که : خب، بعد چی؟ آن همه شهرت ، جاه و مقام و دانش و شان مرجعیتی که می خواستی را به دست آوردی اما این ها به چه کار می آیند. شرح شیرین این داستان در کتاب "المنقذ من الضلال" به خامه ی خود او قلمی شده است. از طرفی چند روز پیش در پی جستجویی مرتبط به سخنی از جناب مصطفی ملکیان در همایش علمی امام محمد غزالی رسیدم که گفته بود : کتاب المنقذ غزالی را با اعترافات آگوستین قدیس، تأملات دکارت، اندیشه های پاسکال، اعترافات ژان ژاک رسو، اعترافات من تولستوی و گزارش به خاک یونان نیکوس کازانتزاکیس که شباهت خانوادگی با این کتاب غزالی دارند مقایسه کرده‌ام.لذا این کتاب ها را هم به برنامه می افزایم تا خدا چه بخواهد...

  • Sonya
    2018-11-05 03:52

    بعد اشنایی با سرگذشت لئو تولستوی و تحول روحی پنجاه سالگی او این کتاب که به نوعی اعترافات وی به شمار می رود جذابیت فراوانی دارد. در این اثر نویسنده با زبانی بسیار ساده تحول روحی خود را شرح داده است. مهمترین سوالی که تولستوی سی سال پایانی عمرش را با آن درگیر بود، معنای زندگی بود.اینکه ما انسانها و زندگی ما بروی این کره خاکی چه معنایی دارد؟و آیا زندگی معنایی دارد که با مرگ از بین نرود؟وی که از دوران جوانی از کلیسا روی برگردانده بود و تا سن پنجاه سالگی و بعد خلق دو شاهکار اولیه خود، تماما غرق در لذت های زندگی خانوادگی و هنر خود بود . اما بعد پنجاه سالگی این رفاه و خوشبختی برایش کافی نبود و دغدغه های تازه ای پیدا کرده بود.در آن دوران بعد بی معنا یافتن زندگی خود و حتی فکر خودکشی بعد چند سال تفکر درباره توده ی مردم و زندگی شاد و آرام آنها، ایمان مذهبی را به عنوان معنایی برای حقیقت زندگی این دنیا در نظر گرفت. اما آموزه های کلیسا و تعصبات ارتودوکس و حتی مخالفت فرقه های دینی مختلف باز اورا در تردید فرو برد . در نهایت تولستوی از زندگی به شیوه طبقه خود دست شست و دریافت که وفور نعمتی که در آن غرق بود وی را از درک زندگی محروم می کند و باید معنایی را دریابد که مردم ساده و زحمتکش به زندگی می دهند. قسمتی از کتاب: در میان فکر هایی که در آن زمان درباره اداره املاک مرا به خود مشغول کرده بود، ناگهان این پرسش به سرم زد:خب تو در ایالت سامارا 600 دسیاتین زمین خواهی داشت و 3000 راس اسب ، بعدش چه ؟کاملا سردرگم ملندم و نمی توانستم فکرم را ادامه دهم. یا هنگام اندیشیدن به تربیت بچه ها به خود می گفتم: برای چه ؟یا ضمن فکر کردن به شهرتی که نوشته هایم برایم به ارمغان خواهند آورد، به خود می گفتم: خوب باشد تو از گوگول، پوشکین، شکسپیر و همه ی نویسندگان جهان هم مشهورتر خواهی شد. خب که چه ؟و هیچ پاسخی مطلقا هیچ پاسخی پیدا نمی کردم.

  • هالةْ أمين
    2018-10-20 22:43

    يقول الشيخ عبدالله الهدلق:‏" السيرة الذاتية في تراثنا العربي قليلة جدا بالنسبة إلى موروثنا من فنون التأليف الأخرى، وذلك لأن ثقافتنا تقبّح الحديث عن النفس على أي صورة كان ‏وأما في التراث الغربي فقد ساعدت فكرة " الاعتراف " الكنسية على رواج كتب السيرة الذاتية ، وأشهر سيرة في المكتبة الغربية قديما كتاب"اعترافات القديس أوغستين"وفي المكتبة الغربية الحديثة "اعترافات جان جاك روسو " ودلالة التسمية هنا " اعترافات " ذات إيحاء كنسي..وكما نرى في كتاب تولستوي هذا المسمى بـ"اعترافات تولستوي"يتحدث فيها عن رحلته الإيمانية، أو كما قالوا على غرار مصطفى محمود" رحلته من الشك إلى اليقين ".هذه الرحلة التي تخبط بها تخبطا شديدا عظيما جعله يشعر ويؤمن بأن حياته شر والحياة ككل شر ولا سبيل للخلاص من هذا الشر والشقاء سوى أن ينتحر، لكنه كان أضعف من أن يقتل نفسه، فأخذ يبحث أكثر مستخدما عقله الذي كان سبب شقاءه حيث أنه ركّز في بحثه على فهم الأمور الفلسفية وفهم كل ماهو فوق الادراك فما زاده هذا إلا بؤسا...هذه السيرة تعطينا لمحة عما كان يعانيه تولستوي ومن هم على شاكلته ممن آثروا الدخول في منظومة الفكر واخضاع كل الأمور ظاهرة كانت أو غائبة تحت مايسمى بالمنطق والادراك.. يعني سيرة حياة تولستوي - التي في هذا الكتاب- لم تتضمن سيرة حياته الأدبية وتأثير مؤلفاته عليه أو تأثير فكره على ماكتب بقدر ما احتوت على سيرة حياته الايمانية ..تستحق الاطلاع ..

  • Foad Ansari
    2018-11-01 21:48

    یک روزه تمام شد --------------تا حدودی با تولستوی آشنا بودم و کتابهای جنگ و صلح و آناکارنینا و چند کتاب دیگر ازش خوانده بودم تولستوی هم چون لسکوف تابع سنت کهن روسی بوده و اگر چه در قید حیات هم شهرت جهانی داشته ولی همیشه از تجدد و از تاثیر فرهنگ فرانسه دوری میکرد - تولستوی برای چخوف و گورکی همچون پدری مهربان بوده و همیشه آنها را نصیحت کرده یا به آنها کمک میکرده است - مقدمه ی ماکسیم گورکی که تصویر پیامبرگونه تولستوی را در 50 صفحه اول کتاب نشان میدهد بی نظیر است و نشان از تعلق خاطر گورکی و به جرات میتوانم بگوین تمامی روشنفکران روسیه به تولستوی است آنها تولستوی را پدر معنوی و کهن روس خود میدانند حتی با وجود اینکه گورکی بی خدا است باز هم تولستوی مسیحی را دوست دارد و او را نمی رنجاند. تولستوی با تورگینف هم آسنایی نزدیکی داشته و عقل گرایی و سنت گرایی تورگینف هم شبیه تولستوی استهر دوی این نویسنده ها عقل را بر عشق ترجیح داده اند و ایمان را به شک------------این کتاب ارزش خواندن و تامل کردن را دارد

  • Shaikha Alkhaldi
    2018-10-25 00:55

    رحلة البحث عن الله..يعترف توليستوي في كتابه بأنه تقبل الحياة على أنها أضحوكة بليدة مزعجة، وأن الحياة برهان على الهزء والسخرية بصاحبها، وعلينا أن نتقبلها كما هي، مغتسلين، لابسين، آكلين، شاربين، متكلمين، ومؤلفين كتباً أيضا وهو الأقرب إلى قلبه.ويرى أن الحياة لا معنى لها، فجميع النتائج التي توصل إليها بدروسه وبحوثه تعبر عن أن الحياة مناقضة للعقل، لم يكن في الوجود شي أعلى وأسمى من العقل، فالعقل هو الذي خلق له الحياة، ولو لم يكن له حياة ليس لي عقل.ويكمل اعترافه فيقول:لو عشت بالايمان لقضي عليّ أن أهمل عقلي وأعرض عن تطلباته قبل أن أستطيع ادراك معنى الحياة، ولكن عقلي هو القوة الوحيدة فيني، التي تطلب ادراك معنى الحياة فكيف يمكن أن أفهم معنى الحياة بدونه؟وينهي اعترافه بأن لا حياة لمن ليس لديه ايمان بالله.كتاب عميق.. يستحق التأمل

  • Huda AlAbri
    2018-11-06 03:41

    قبل الحديث عن اعتراف تولستوي، سأدلي باعتراف:لطالما كانت الحياة،كما الموت ،لغزا محيرا لي ...الكون بأكمله يحيرني،و يثير الرهبة في آن معا...علموني في البيت و المدرسة أن كل شيء في هذا العالم خلقه الله تعالى ...و لأنني كنت طفلة ساذجة فقد أخذت الكلام بحرفيته ،و حين قالوا كل شيء فهمت أنها تعني كل شيء فعلا .تأملت ما حولي :البيوت، السيارات و المثلجات ..أعلم أنها من صنع الإنسان فكيف يقولون أنها من عند الله؟؟! و حين طرأ لي هذا التساؤل أصبت بالرعب و الخوف من أن أكون أنا وأهلي على ضلال ... لم أزعج أحدا بأسئلتي فقد كنت كتومة - و هي صفة ولدت معي - و لكني أعملت عقلي على التفكير بالمسألة،فوجدت أننا إذا أرجعنا الأشياء إلى أصلها سنتوصل إلى اكتشاف أن هناك إرادة عليا(الله) هو الذي أوجد باديء كل شيء .. وحينها تنفست الصعداء و غمرني شعور بالطمأنينة بعد أن تخلصت من هم كان يقلقني، و على بساطة المسألة التي أشكلت علي ،شعرت بالفخر أني توصلت بعقلي الصغير أنذاك إلى الإجابة عن شكوكي بصحة إيماني. و كان ذلك أول ما أذكره من أسئلتي التي لا تنتهي عن الحياة.لا أتعامل مع الحياة بالجدية التي يسير عليها أصحاب الطموحات و الراغبين في تحقيق نجاح مادي ... ما زالت فكرة أن هذا الوجود و مصيره تخيم على عقلي .. و حين أرى براءة الأطفال أفكر فيما ينتظرهم حين تبدأ الحياة تكشف وجهها الآخر .ولا أكون في موقف يضج بالفرح إلا وأنا أدري أن كل هذا صائر إلى زوال، أفكر في هذا من غير أن أنكر جمال الحياة حين تبتسم لي ..أحب عيش الحياة باعتدال،بلا إفراط و لا تفريط ...أكره الصخب في الفرح والسرور ، كما أني أتعامل ببرود و تبلد تجاه الأشياء التي كانت سابقا تنغص علي معيشتي ،أفعل هذا لأني أعلم أن الحياة و مصيرها لا تستحق كل هذه الجدية التي نبالغ فيها ..شعرت بالفضول تجاه تولستوي و كيف توصل إلى الإيمان منذ أن قرأت في مذكرات مواطنه الروسي مكسيم غوركي أنه سمع من تولستوي العبارة التالية: " كل ما أعرفه عن روحي أنها تتوق إلى الإقتراب من الله ، لكن ما هو الله ...هذا الذي روحي ذرة منه ".. كان تولستوي ،كالكثيرين منا ، تؤرقه مسألة هذا الوجود و مصيره.. و بعد أن قضى سنوات شبابه في المجون و إشباع الملذات،تلتها سنوات الشهرة التي وصل فيها إلى قمة مجده الأبدي ،انتابته شكوك بلاجدوى حياته . و من أجل أن يصل إلى معنى للحياة لا يذهب به الموت انكب على الكتب يدرس سيرة العظماء و الفلاسفة و ما توصلوا إليه في فهم الحياة،كما درس العلوم الطبيعية .لكنه وجد أن المعرفة المبنية على العقل تنكر الإيمان .. ثم خالط البسطاء من الناس هؤلاء الذين لا يمكن أن يعيشوا بدون الإيمان . و رغم أن إيمانهم خالطه أوهام و خرافات، افتتن تولستوي به لأنه يعطي الحياة معنى ساميا .. و كان نتيجة بحث تولستوي الذي امتد لسنوات أنه توصل إلى إيمان غير إيمان العقائد، و أوضح أن الإيمان الحقيقي الكامل هو" معرفة معاني الحياة الإنسانية معرفة حقة تحمل الإنسان على محبة الحياة و المحافظة عليها" ..

  • Araz Goran
    2018-10-26 22:57

    " حينئذٍ لم أجد أمام عيني سوى شبح قاتم يردد عليّ بصوته الراعب : لماذا تعيش؟ وماهي الغاية من حياتك؟؟ " هذا هو السؤال الأخطر الذي طرأ على بال تولستوي ذات مرة وهو غمرة حياته وعنفوان شبابه وغارق في ملذات الحياة، لم يكن قبل ذلك يعرف معنى الحياة سوى من خلال اللذة الحسية التي كانت حاجزاً بينه وبين تلك الأسئلة الوجودية التي ظلت تلح عليه فيما بعد، حين صحى من سكرته فجأة ورأى الخواء الروحي الذي تعرج فيه حياته وتفاهة حياته السابقة.. كان تلك الأسئلة تتمحور حول غاية الحياة والوجود.. لم يكن تولستوي يؤمن بشيء وقتها وقضى تلك الفترة ملحداً وترعرع في أجواء إنكار كل ماله علاقة بالغيب والأديان.. كانت تلك الفترة كما يقول من أصعب فترات حياته، فقبل ذلك كانت الملذات قد أسكرت عقله وحجبته عن تلك الأسئلة الوجودية، فلما أستيقظ شعر بوطأة الأحساس وتفجرت الأسئلة في عقله.." فكنت أشعر أن الأرض التي أقف عليها ترتجف تحت قدمي وتسير تحت الأرض .. وإن ماعشت لأجله حتى تلك الساعة إنما هو لا شيء!! "أنكر وجود الله لكي يواسي نفسه ويقلل من قيمة الحياة ويعري تفاهتها ويشهد على دناءة قيمتها ،عسى أن تكف تلك الأسئلة في ضرب قواعده النفسية .. حسب أن الوصول الى عدمية الحياة سيكون سلاحاً يواجه به ما تبقى من حياته ويكتفي باللامبالاة شاهداً ومتطلعاً على أن الحياة مجرد شر ولا داعي للتفكير فيها أصلاً، فضلاً عن طرح أسئلة كبيرة حولها ..ولكن تولستوي لم يهرب من الله، حاول أن يجد مبرراً لتفاهة هذا العالم والشر الكائن فيه .." فـ كنت أعتقد أن الذي أوجد الحياة لم يقصد منه سوى السخرية والهزء بأبنائها " عادت الوساوس تضرب في أسس حياته وتفكيره، قرر أن يقرأ بعدها في كتب الفلسفة ويتعمق فيها لعله يصل إلى جواب مقنع وفكرة متوازنة عن هذا العالم وأن يمحق الشكوك التي راودت مخيلته وإزلت بقدمه نحو هاوية التساؤلات المرهقة.. تولستوي في هذه اللحظة وصل إلى حافة الإنهيار.. حيث يقول :" وكانت فكرة الإنتحار تخطر لي في كل يوم ، بل في كل ساعة "لم يكن أمام تولستوي سوى اللجوء الى أصل الأيمان واللجوء الى البسطاء والفلاحين لكي يستلهم منهم طبيعة الإيمان الأصلية، فوجد حينها ذلك النقاء الإيماني الصريح الذي كان يبحث عنه لدى الفلاسفة وأصحاب الفكر، إستنتج أن الإيمان لا يمكن أن يقوم على أساس عقلي فقط وإنما هي بذرة تغرز في قلب الإنسان، في قلوب أولئك الذين أرادوا الإيمان ولم يلتفتوا إلى أسئلة العقل المهلكة التي لن تؤدي في النهاية سوى لعدمية موحشة.. لم يجد عند أولئك البسطاء الشكوى من القدر والخواء الروحي رغم حياتهم البائسة، كانوا سعداء وقانعين بحياتهم وراضين بإيمانهم بالله وغير ملتفتين إلى تفاهة الحياة بل كانت الحياة بالنسبة لهم هي الوقود التي تشعل في نفوسهم الطاقة وتقويهم على الإستمرار وكان الإيمان هو السلاح الذي يواجهون به كل مآسي الحياة..أدرك تولستوي أن الحياة ليست بتلك التفاهة التي كان يتصورها، وجد الجانب العميق فيها، وجد السعادة في إيمانه الخالص بالله رغم عدم إقتناعه بعادات الناس والمراسم الكنسية، ولكن بذرة الإيمان الخالص بالله تعالى قد أنبتت في قلبه سعادة دائمة وحضوراً نفسياً وروحياً أطفأ بها الهواجس السوداء التي سيطرت على حياته وأرهقته لفصول كثيرة من حياته..لم تكن عودته إلى الإيمان عودة غريق يتعلق بقشة أخيرة، بل كانت باباً واسعاً مر من خلاله وتخطى المزالق النفسية والروحية التي أرهقت حياته وجعلته يأبى الحقيقة المطلقة المتمثلة في وجود الله تعالى.. كان إلحاده نفسياً نابعة من الحاجة للتحرر من القيود واللجوء نحو بطانة الشهوات والملذات ، لم يتمكن من الإنفراد بنفسه ونزع شوكة الجحود من قلبه إلا حين نظر وتأمل وجرد الحقيقة كما هي بعيداً عن النزعة الشكية التي كانت تقوده من عمى إلى آخر دون توقف..تجربة فريدة وعظيمة لا يمكن مقارنتها إلا بأعظم التجارب الفكرية في المسيرة الإنسانية، قصة كفاح وصراع مستمر مع النفس والعقل والإيمان، أوصلته في النهاية ليقين لا يتزعزع وقلب خاشع يسبح لرب الأكوان وعقل قانع يزاول تأمله وحبه لهذه الحياة ويمجد رب الحياة والوجود والجمال...

  • Zohreh Samiei
    2018-11-11 22:38

    ‎با تولستوی همذات پنداری کردم، من نیز راهی را که چندین و چند سال رفت را با تفاوتی نه چندان طی کرده ام، مدتی که گم بودم کوتاه تر بود، اما گم بودم! ‎و چه چیز لذت بخش تر و شیرین تر از چشیدن طعامی ست که خودت طبخ کرده باشی!‎خدا، زندگی ست و خالق عقل و سنت!‎اما خوب ازین نمیشه غافل شد که انسان خودخواه همه ی نعمات خداوند را تحت تسلط خود می گیرد و حکم می دهد، پس بدانم و آگاه باشم تا بتوانم حق و ناحق را دریابم!

  • Oziel Bispo
    2018-11-14 04:49

    A busca de Tolstói em encontrar um sentido para sua vida, e em responder  às várias  perguntas  que tanto o aflige (O que vai ser daquilo que faço hoje e daquilo que vou fazer amanhã – o que vai ser de toda a minha vida? Para que devo viver, para que fazer algo? Existe, em minha vida, algum sentido que não seria aniquilado pela morte inevitável?”)e que pode levá-lo ao suicídio. Tolstói em 1879 , quando escreveu esse livro já era rico, tinha  uma vida familiar estável ,era famoso (já tinha escrito Guerra e paz e Anna Kariênina) mas mesmo assim Ele tinha um vazio muito grande uma “noite escura da alma”. Um ótimo livro que influenciaria seu outro grande livro “A morte de Ivan Ilitch”.

  • Amirmohammad Ghorbani
    2018-10-16 23:57

    به خاطر سوال مشابهى كتاب را خواندم. البته جوابش قانعم نكرد. ولى بى شك، اين كتاب ارزش بيش از يك بار خواندن را دارد.

  • Banan
    2018-10-25 03:53

    إن كان من خلاصةٍ يستدرُّها المرء من سيرته، فهي: كل الطرق تؤدي إلى الله.

  • راضي النماصي
    2018-10-28 23:01

    كتب تولستوي القصيرة لا تقل جمالًا عن الكبرى، وهذا الكتاب بالإضافة إلى "الحاج مراد" خير شاهدين.

  • Mohammad Ali
    2018-10-25 23:52

    نمره ی واقعی: دو و نیممثل کتاب دیگه ای که از این مجموعه خوندم یعنی گفتار در بندگی خودخواسته کتابی است فاقد ظرافت های منطقی و پر از خلل استدلالی. اما مثل همان کتاب دیگر توانایی های خطابی خوبی داردنوشته بر اساس عنوان فرعی در واقع مقدمه ای است برای کتابی نگاشته نشده و این با خواندن پایان متن هم تا حدی هویدا است زیرا پایان متن در واقع نویدبخش آغاز یک کنکاش دیگر است------چند فصل اول کتاب شرحی است از زندگی تولستوی در هنگام تعلق به طبقه ی اهل فضل و ثروت؛ آن هنگام که در روزنامه و مجلات قلم می زد و با باور به تکامل شخصی و ترقی اجتماعی، خود و دیگر متفکران و روزنامه نگاران و ... را واسطه های ترقی جامعه ی روسیه و متصدی آموزش عامه می دانست. اما تولستوی مسن دائم تأسف می خورد که در آن هنگام نمی دانست چگونه ممکن است آنچه را نمی داند به دیگران بیاموزد. تولستوی همقطاران خود و بدتر از همه خود را در حالی می یابد که درگیر طمع و حرص مقام و شهرت و ... اند و این تلنگری است به او که چیری در این میانه درست نیست. این روند کم کم بدانجا می رسد که از طبقه و زندگی خود گریزان می شود و با کارهای سابق خود بیگانه. دیگر نمی داند چه کند و اگر هم کاری بکند چرابدیت ترتیب پرسش معنای زندگی برایش مطرح می شود. در فصل پنجم میان علوم انتزاعی و علوم دقیقه تمایز می نهد و هر یک را از منظر پاسخ ها به پرسش زندگی می سنجد: علوم دقیقه در حوزه ی خود درخشان و قانع کننده اند اما پرسش های بنیادی - مثلا معنای زندگی - برایشان مطرح نیست؛ از طرف دیگر علوم انتزاعی به پرسش های بنیادین می پردازند اما پاسخی ندارند. در فصل 6 با ارجاع به شوپنهاور، سلیمان، بودا و سقراط نتیجه می گیرد که علوم انتزاعی در نهایت به نفی زندگی و مرگ طلبی می انجامددر فصل 7 بدین مطلب واقف می شود که مردمان رها از این علوم انتزاعی و دقیق، براستی می زیند و زندگیشان معنا دارد. همین مردمانند که او را پرورانده اند و پشتیبانی کرده اند تا امثال او بیایند و معنای زندگی را نفی کنند - اینجا اشارات تولستوی ظاهرا طبقاتی هم هست، یعنی زحمت کشان و ... . انسان از تاریخ و زندگی برآمده است، حال چگونه منکر آن شود؟ این پدرکشی به نظر او معقول نیستفصل 8 اشاره ای است به رها کردن عقلانیت و رو کردن به ساحت غیرعقلانی ( ظاهرا در مورد تولستوی فراعقلانی و نه ضد عقلانی ). ساعت غیرعقلانی یعنی مذهب، یعنی ایمان. معرفت زندگی تنها با ایمان مقدور است. کشف این مطلب حاصل مراجعه به کسانی است که زندگیشان معنا دارد و از پوچی آن نمی نالند یعنی عموم مردمفصل 9 به توجیه حضور ایمان می پردازد. ایمان پیوند زدن متناهی است با نامتناهی. پرسش از معنای زندگی در واقع کنکاش انسان است برای رهایی از مرگ، بیماری و فقر. این پرسش در نظام علی پاسخی نمی یابد، بلکه در نامتناهی تسلی پیدا می کند. ایمان است که نامتناهی را وارد عرصه ی زندگی می کندفصل 10 از گسستن تولستوی از زندگی مرفه و فاضلانه ی پیشین و خو گرفتن با ایمان مردمان حکایت می کند.فصل 11 اشاره ای است به جنبه های این ایمان: ایمان یعنی آفریدن زندگی خصوصا برای دیگران. ایمان یا عشق به دیگری عجین است، با از خود گذشتگی و ... . فهم چیستی آنچه بر دوش ما است تنها با انجام این کار و تن سپردن به آن ممکن استتولستوی در فصل 13 به گرویدن خود به شعائر کلیسایی اشاره می کند. کلیسا نمادی می شود از این حقیقت - یعنی اتحاد عاشقانه. اما این خوشبینی چندان نمی پاید، او در می یابد که عمل به شعائر غیرقابل فهم کلیسا محرک گناه است و این خلاف اصل ایمان. گناهی که شعائر موجب آن می شوند دروغ گویی است زیرا آدمی مجبور به اذعان به صحت چیزی می شود که در دل خود نسبت به آن مردد است یا آن را نمی فهمد. او اذعان می کند که با مردم عامی بودن و مشاهده ی ایمان آنها آن دشواری ایمان اهل علم را ندارد. او خود می گوید در مقابل ایمان مردمان آسوده بوده استفصل 15 ام اشاره ای است به دست شستن از کیش ارتدوکس به دلیل انحصارگرایی و خشونت طلبیش. اتحاد مطلوب او در چنین کلیسایی نابود می شوداگر تا حال سخنان تولستوی رنگ و بویی عقل گریز و عامه طلب دارد در فصل 16 اوضاع اندکی تغییر می کند. او اذعان می کند که در ایمان مردمان نیز حق و باطل آمیخته است، همانطور که سنت چنین است. پس باید به سراغ متون رفت و اندیشید. کتاب اینجا تمام می شود و نشان می دهد که این همه مقدمه ای است برای کنکاشی در سنت

  • Joe
    2018-10-24 23:47

    It shouldn't surprise you when it happens, but it always does: you read someone's thoughts from over a hundred years ago and they mirror yours, exactly, in content if not in eloquence. Tolstoy's struggle extrating a faith he needs from a doctrine he abhors is a nearly universal intellectual journey. The book is most valuable for two reasons: it explains how the irrational conclusions of fate actually fit into a system of reason, by changing the expectations of reason, and it details how denominations and sects ultimately work against the simple purpose of faith. "Having looked around further at people in other countries and at my contemporaries and predecessors, I saw the same thing. Where there is life there is faith. Since the day of creating faith has made it possible for mankind to live, and the essential aspects of that faith are always and everywhere the same." [58:]Whatever answers faith gives, regardless of which faith, or to whom the answers are given, such answers always give an infinite meaning to the finite existence of man; a meaning that is not destroyed by suffering, deprivation or death. This means that only in faith can we find the meaning and possibility of life... Faith is the force of life. If a man lives, then he must believe in something. If he did not believe that there was something he must live for he would not live." [58:]"To know God and to live are one in the same thing. God is life. 'Live in search of God and there will be no life without God!' And more powerfully than ever before everything within and around me came to light, and the light has not deserted me since." [75:]"I shall not seek the explanation of everything. I know that the explanation of all things, like the origin of all things, must remain a secret of eternity. But I want to understand in such a way as to be brought to the invetably inexplicable. I want to realize that all that is inexplicable is so, not because the demands of my intellect are at fault (they are correct and apart from them I can understand nothing), but because I can recognize the limits of my intellect. I want to understand in such a way that everything inexplicable presents itself to me as being necessarily inexplicable and not as being something I am under an obligation to believe." [94:]

  • Bogdan
    2018-11-08 00:39

    This book is not for religious persons only. As an Atheist I was quite touched by Tolstoy's struggle with the absurdity of life and the inevitability of death. Tolstoy looks for answers to life's biggest question "Why?" in the fields of science and philosophy but he is dissatisfied. Reason cannot explain the absurdity of life. Because of this, Tolstoy turns his attention towards faith. I was quite impressed by the hardships he suffered in order to reach a truth that has meaning to him. All those years of searching, of meditating. He struggled with depression and he was haunted by suicidal thoughts.Tolstoy is so often misunderstood from both the religious and the secular perspective, being called by each of them a "heretic" and a "lunatic". Tolstoy is a true christian. A true christian lives only for God, which is love. I think that through the concept of God, Tolstoy was able to love life, by loving God was life. Tolstoy explains that faith enables people to go on with their lives,because the hardships and sorrows of life are shadowed by the perspective of Heaven and eternal life. I don't think Tolstoy tries to justify his faith using reason and scientific arguments. He just believes and if that stopped him from putting a bullet in his brains, I find no harm in it. The book is a mirror into the soul of one of the greatest writers and thinkers who ever lived.

  • Amin
    2018-10-22 23:41

    کتابی بسیار خواندنی برای دنبال کردن مسیر تفکر یک اندیشمند در جستجوی معنا، و دست یابی به پاسخ پرسش هایی اساسی در زندگی با نگاه به واقعیت های زندگی و مردم عادی. به همراه ترجمه ای روان از دکتر آبکار*********************************بریده هایی از کتاب(view spoiler)[دریافتم (نه با عقل، بل با تمامی وجود) که هیچ یک از نظریه های خردمندانه بودن وضع موجود و پیشرفت نمی توانند این عمل را توجیه کنند و اگر تمامی انسانهای جهان با هر نظریه ای که از زمان آفرینش جهان وجود داشته بر این اعتقاد باشند که این عمل ضروری است، من میدانم که این عمل ضروری نیست و عمل ناپسندی است. به همین دلیل ملاک قضاوت برای آنکه چه چیز خوب و ضروری است، نه حرفها و اعمال مردم است و نه پیشرفت، بلکه تنها معیار من هستم و قلب خودم (hide spoiler)]

  • Ammara Abid
    2018-10-26 01:46

    One of the most terrific account I have ever read. This confession left me completely awestruck. Don't know what to say....Great people Great courage and Great sayings....."I did not myself know what I wanted: I feared life, desired to escape from it, yet still hoped something of it"."I began to understand that in the replies given by faith is stored up the deepest human wisdom and that I had no right to deny them on the ground of reason, and that those answers are the only ones which reply to life's question". "Faith is the strength of life. If a man lives he believes in something. If he did not believe that one must live for something, he would not live. If he does not see and recognize the illusory nature of the finite, he believes in the finite; if he understands the illusory nature of the finite, he must believe in the infinite. Without faith he cannot live".

  • Francisco H. González
    2018-10-18 02:48

    Lev Tolstói (1828-1910) convertido en una gloria nacional de las letras rusas entra en barrena. Superados los cincuenta, Lev reniega de su fama, de su gloria, de sus riquezas, dado que se siente vacío. Cree que no tiene nada que enseñar a nadie y que su escritura es pólvora mojada.Necesita encontrar un sentido a su vida o hay muchas posibilidades de que cualquier día se vuele la tapa de los sesos o se ahorque. La vida que lleva -a pesar de sus riquezas materiales y espirituales (su esposa, sus hijos)- no le llena; todo le resulta frívolo, impostado; digamos que la vida que lleva es como ver una película, todo falso, cuando Lev lo que quiere, lo que necesita -pues le va la vida en ello- es llegar al meollo de la vida, al hueso y no arañar la piel. A tal fin Lev se embosca en múltiples lecturas -con el fin de saber por qué estamos aquí, de qué va todo esto-: Kant, Sócrates, Schopenhauer, Salomón, Buda... que no le aclaran, ni le solucionan nada, pues ni le dan la fuerza necesaria para suicidarse, ni tranquilizan su conciencia burguesa de tal modo que le arrojasen en el regazo de las corrientes epicúreas. Al final Lev llega a la conclusión de que hay que despojarse del conocimiento y aprender del pueblo, tal que si éste cree en Dios y ahí encuentra el vulgo un sentido, ahí está entonces la verdad que él está buscando y entonces sofocando Lev sus pasiones y dominando el cuerpo será virtuoso y encontrará la paz, amamantado por la fe -su única esperanza de salvación-. La encontró, ya que tras estos devaneos existenciales (y mucho circunloquio, a ratos plomizo) sufridos a los cincuenta, Lev, viviría hasta los 82 y seguiría abundando en la cuestión religiosa (https://estebanlopezgonzalez.com/2016...)Lo publica Acantilado con traducción de Marta Rebón.No sé si a vosotros os pasa, pero cuando llega el otoño -iba a apostillar, y con él el frío, pero de momento no- me gusta leer novelas de escritores rusos. Recientemente leí La gaviota de Chéjov, ahora ha sido esta Confesión de Tolstói. Estoy leyendo también La isla de Sajalín; luego continuaré con Los demonios, con En vísperas de Turguénev y muy posiblemente otra vez con Tosltói y sus Diarios y Correspondencia. Si tenéis alguna sugerencia, más allá de los clásicos que todos conocemos, me gustaría oírlas.

  • Fidaa Fares
    2018-11-14 23:56

    " إنه يستحيل أن أوجد على هذه الأرض بدون غاية معينة لوجودي ، أو معنى مخصوص لحياتي، ولا يمكن البتة أن أكون ( كما كان يخطر لي بعض المرات ) فرخاً صغيراً سقط من عشه صدفة على الأرض . ومالذي يحملني على الصراخ كما يفعل الفرخ الصغير بعد أن يقع على ظهره على عشب الحقل ؟ أليس هذا دليلاً على أن هناك أماً ودلتني ، واعتنت بتربيتي وأطعمتني ، وأحبتني ؟ ولكن أين هي ؟ أين تلك الأم ؟ وإذا كنت قد رميت من عشي ، فمن رماني ؟ إنني لا أستطيع أن أتعامى عن رؤية هذه الحقيقة ، وهي أن كائناً أحبني وكان السبب في وجودي ، فمن هو هذا الكائن ؟ هو - ولا شك - الله . وهو يعرف تفتيشي ، ويرى سعيي ويأسي وجهادي . فقلت لنفسي : هو موجود بالحقيقة . وكنت في كل لحظة أعترف فيها بوجوده ، أشعر بأن حياتي تجددت ، وإيماني بما في الوجود من اللذة والبهجة قد نهض من رمسه. "

  • Dilara
    2018-11-05 01:35

    4.5'tan 5Tolstoy'un hayatın anlamını arayışını anlatan kitap cogunlukla depresif bir ruh haline sürükledi beni. Hayatın anlamını bütün bilim dallarında arayıp sonunda dine yöneldi ama nasıl bir dini inanç içinde huzuru bulduğunu söylemedi. Bence güzel bir kitaptı. Sonunda Tolstoy kendi iç huzurunu ve yaşama nedenini dinde buldu fakat benim düşünceme göre yaşama nedeni ve hayatın, yaşamanın amacı herkese göre farklılık gösteriyor, herkes kendi iç huzurunu yaşayarak, görerek bulabilir.

  • Mobina J
    2018-10-29 23:01

    برای خیلی ها قطعا این سوال پیش میاد که من زندگی میکنم که چی؟ که نهایتا به چی برسم؟ خب تولستوی هم به دنبال جواب این سوال و به دنبال معنا میگرده با خودش کلنجار میره و به جواب هایی میرسه که در این کتاب شرح میده و در آخر ایده ی نهاییش رو با بیان یک خواب بیان میکنه که به نظر من راه خیلی خوبی برای گفتن جواب آخرش بود.

  • Ameera
    2018-10-22 22:42

    من معجزات الحياة بالنسبة لي.. تراتيبية القدر؛ أن أقرأ الكتاب المناسب في التوقيت المناسب! كتاب اعترافات تولستوي يتفوق على باقي أعماله، إنه كتاب للمستقبل وليس عن الماضي. برغم أنه ليس هناك في الكتابات الروحية الأصيلة ماض ولا مستقبل. إنما هناك حقيقة يكتشفها الباحث عن الحقيقة، حقيقة قبل وبعد الزمان والمكان، وفوق أي لغة أو جنس أو ظاهر دين؛ حقيقة الإنسان.‏

  • Ibrahim
    2018-11-15 03:49

    يمكن اختصار هذا الكتاب بعبارة تولستوي التالية: "قلبي كان يحتضر من شدة الألم، ذلك الشعور لا يمكن وصفه إلا كونه البحث عن الله"

  • Nahed.E
    2018-11-06 00:51

    سيطالع القراء خلاصة حياتي ، وحوادث صبوتي المؤلمة والممتلئة بالدروس والعجائب ، وإني أعتقد أن الذين مرت بهم اختبارات حياتي كثيرون جدا في العالم ، فقد رغبت من أعماق قلبي في أن أكون صالحاً، ولكني كنت صغيراً وكانت لي أهوائي الجامحة ، وكنت وحيداً منفرداً في تفتيشي عن الصلاح ، فكنت كلما جربت أن أعبر عن حنين قلبي إلي الحياة الأدبية ، أري جيوش الاحتقار تحيط بي والسخرية ترافقني ..هكذا عشت مدة عشر سنوات .. وفي هذه المدة بدأت بالكتابة التي لم يحملني عليها سوي غروري ومحبتي للربح والشهرة الكاذبة . ومن أجل رغبتي في الحصول علي المال والشهرة ، التي لأجلها أتخذت القلم حرفة ليكنت أري نفسي مضطراً أن أخفي الصالح وأظهر الشرير في كل ما أكتبه ، هكذا فعلتphoto upload internetولطالما قضيت الليالي أحارب أفكاري لأخفي ما فيها من الطموح إلي الأكمل والأفضل ، الذي كان ضآلة أحلامي الحقيقية .. لكن رغبتي في الشهرة كانت تقضي علي كل صلاح فكري ، وعلي خداعي الكثير في كتاباتي نجحت نجاحاً باهراً ، وكان الناس يقرأون كتاباتي مادحين شاكرين والحقيقة التي أراها واضحة أمام عيني وأنا أكتب هذه السطور أنه لم يكن ثمة أقل فرق بيننا وبين المجانين .. ولكنني كسائر المجانين كنت أعتقد أن جميع رفقائي مجانين وليس بينهم عاقل غيري حينئذ يئست من الإنسانية ومن نفسي فكنت أشعر أن الأرض التي أقف عليها ترتجف تحت قدمي وتسير إلي العم ، وأنه لا يوجد شئ أستطيع أن أضع قدمي عليه لأظل واقفاً في الوجود ، وأن ما عشت لأجله حتي تلك الساعة إنما هو لا شئ photo upload internetحين قرأت فلسفة تولستوي جاء في ذهني علي الفور فلسفة فولتير .. وهذا ما ذكره تولستوي بعد ذلك بنفسه حين أقر بأنه قد قرأ في شبابه فلسفة فولتير وقد أعجبته وتأثر بها للغايةفلقد وجدت كم التشابه بينهما في حالة الفضول التي تعتري الفيلسوف لاكتشاف العالم والإجابة عن جميع التساؤلات المحيرة التي كثيرا ما نقف أمامها عاجزين .. التشابه الثاني كان في حالة الحيرة والشك والتأرجح النفسي في قبول المعتقدات الدينية ، وإقامة الشعائر الدينية .. فهما ليسا ملحدين .. فقد آمنا بوجود الله تعالي في أكثر من موضع .. ولكن كلا منهما أراد أن يعبد الله بطريقته الحرة في التفكير ، دون أن يخبره أحد كيف يفكر .. حتي لو كان هذا الشخص هو رجل الدين